مشاورم بهم گفت اگر به صلاحت نیست جدا از ادمی که دیدنش ازارت می ده زندگی کنی - کنارش باش اما سعی کن فکر کنی که نیست - کار خودت رو بکن و چنان ذهنت رو به کارهایی که دوست داری مشغول کن تا اینطوری مسالمت امیز زندگی  کنید و خوشحال باشی و اسیب کمتری ببینی .

بعد از حرف زدن با مشاور نه تنها سبک نشده بودم  احساس خوبی نداشتم از اینکه خصوصی ترین چیزهای دلم رو که هیچکس ازش خبر نداره بهش گفته بودم اما امروز راهکارهاش بدردم خورد با اینه هنوز هم حس خوبی ندارم که اینها رو بهش گفتم . همیشه حرف زدن ادم رو اروم نمی کنه گاهی سکوت از هر چیزی بهتره . در واقع من به این نتیجه رسیدم سکوت برای من بهترین دارو هست . 

روزهایی که سکوت می کنم کارهای بیشتری انجام می دم . کمتر حرص می خورم و افرادی که ازارم دادن رو هم اگر بخوام با حرف زدن متوجهشون بکنم کار بی فایده ای کردم  در واقع  به ندرت ادمی پیدا میشه اهل منطق باشه و بنونه درک گنه و دنیا رو از چشم طرف مقابل ببینه - 

الان تو همین لحظه و همینجا دریافتم که وقتی اینقدر تاکید بر کم حرفی شده بخاطر این بوده -

اصلن یک حرفهایی همیشه باید ته دل ادمها بمونه - حرفهایی که نمیشه گفت و جاشون همونجاست و حتی نمیشه نوشت و از اون    چیزهایی هست که ادم با خودش به دنیای بهتر می بره -

در راستای حرفهای مشاور باید هر کاری که حسم رو خوب میکنه انجام بدم - این هم خودم بهش اضافه می کنم نگران سن و موقعیتم نباشم تو هر سنی ادمها زیبان و اتفاقات خوب براشون میوفته و شادی های خودشون  رو دارن -

مطلبی از ساین تبیان خوندم در رابطه با راههای غلبه بر تنبلی و به تعویق انداختن کارها که این قسمتش بدای من جواب داد شما هم امتحان کنید

اینکه پنج دقیقه رو بزارید و یک کار به تعویق افتاده رو شروع کنید به انجام دادن -

من اینکار رو کردم و همین پنج دقیقه ها خیلی حالم رو بهتر کرد  - هر چی می کشیم از  تعویق انداختم کارهامون هست - 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

سلام - امیدوارم حالتون خوب باشه - من خوبم - می خوام بنویسم  امیدوارم دوست های قدیم رو پیدا کنم بی وفایی کردم و ننوشتم به دلایلی اما سعی می کنم باز بنویسم اما عمومی تر و کلی تر ...

سعی می کنم چالش هایی که ذهنم رو در گیر می کنه یادداشت کنم تا  ذهنم دسته بدی بشه و نظم پیدا کنه . اینجای زندگی رسیدم اما هنوز در حال ساخت  و بازسازی قسمت های اسیب دیده خودم هستم .

گذر زمان روی چهره م خط گذاشته و چند تار مویی سفید کردم - در اصل مشکلات و چالش های زندگی درصد کربن اهنم رو زیاد کرده تا محکم تر بشم - پست امروزم  دست گرمی بود برای شروعی تازه - 

قدم رنجه می کنید و افتخار می دید که بهم سر می زنید -



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

چند روزی بود از خونه بیرون نرفته بودم  دیروز باید میرفتم داروخانه  نزدیک خونه . تو راه به  چند تا مارکت سر زدم و خریدهای کوچکی کردم . کلی انرژی از مصاحبت با مردم گرفتم و برگشتم خونه  .

وقتی مدتها تمام ارتباطات من مجازی بود و با اون روی ادمها اشنا شدم ادمهای بیرون برام غریبه بودن . حالا کشف کردم که اکثر ادمها شریفند ادمهایی که تو زندگی واقعی باهاشون تعامل دارم . یا دید من به اونها عوض شده و در عوض انرژی که میدم انرژی دریافت میکنم     یا اینکه کانالهای دریافت رو بروی اونها بسته بودند .

متوجه شدم که ادمهای شریف وبزرگواری دور وبرم هستند که وجودشون سرشار از پرتوی ذات پاک الهی هست .من در پناه خدا  و در کنار انسانهای شریف و مخلوقات دوست داشتنی  خدا خوشبختم . خدای من وجود نازنینت رو غرق بوسه هام میکنم همیشه با من بمون .



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

همانا زندگی   در حاشیه شهر اما تو یک خونه ویلایی یا به عبارتی حیاط دار میا رزه یه یک اپارتمان  تو بهترین جای شهر ..

اپارتمان پرایوسی که من دنبالش هستم رو نداره و سرمایه ای که ادم گذاشته و اون رو خریده هم روی هواست . اما خونه ویلایی هرچی   هم   که مستهلک بشه زمینش میمونه و مجدد میشه خونه زیبایی اونجا ساخت .

خدا رو شکر که به من یک خونه داده با حیاطی که بسیار دوسش دارم . خدا لطف تو همشه شامل حالم بوده و ارامش این روزهام رو مدیون اموخته هایی هستم که تو زندگی به من هدیه کردی .

سراسر زندگی من سرشار از لطف تو بوده بابتش  ازت متشکرم و دوست دارم و می پرستمت .



تاريخ : جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

امشب که روبروی تی وی نشسته بودم و چای خوشرنگی می نوشیدم فکرهای زیادی از ذهنم می گذشت یکیش این بود که چرا من می ترسم ادمها رو گم کنم حتی اگر ازشون خوشم هم  نیاید . همین شد که گوشیم رو برداشتم و شماره تلفن شخصی رو از روش پاک کردم . جهت محکم کاری شماره شخص نامبرده رو  از لیست تماس های گرفته شده حذف کردم و برای  ارامش روح و روانم از لیست برنامه لپ تاپم و نوت بوک پاک شد . و چنین شد که این ادم  از زندگی من حدف شد در اصل خودخواسته گمش کردم . این که جریان چی بود   و فکر کردن به این ماجرا  هم می تواند اوقاتم رو به هدر بدهد .

این اولین بار بود که به این مدل فنگ شویی دور و برم از ادمهای که بودنشون تو زندگیم نه تنها لزومی نداره بلکه انرژی و زمان می بره میکردم و البته  بایت این کارم از خودم خشنود می باشم . براش  ارزویی  نمیکنم .

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

تا حالا شده از کاری بترسید و فراری  باشید   مجبور بشید با اکراه شروع کنید در حالیکه مدتهاست عقب انداختید و امروز فردا کردید به بهانه های مختلف .  حالا که شروع شده و قسمتی از کار انجام شده و نتیجه رو دیدید و تفاوت رو حس کردید براتون سرگرمی شده باشه و دلتون بخواد تا همیشه این کار رو ادامه بدید و هنر هنر مندها رو بخرید...

برای من اتفاق افتاد و  هنوز  در جریانه .... خدایا ازت منشکرم که این کار سخت رو برام اسون کردی و بالاتر از اون دارم باهاش کیف میکنم ....



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

من هستم و خدا و اسطوره زندگیم و پیشی هام و ............. و دیگر هیچ !

باید زیبا زندگی  کنم   باید هر روز صبح متولد بشم و شب بمیرم . هر روز رو تو همون روز     جا بزارم و باز روزی دیگه زندگی کنم . 

باید قانون های زندگی مرو خودن درست کنم بای دنظریات خودم رو داشته باشم . باید خودم باشم . منی که از من فقط یک عدد  تو این دنیا هست پس چر اسعی کنم مثل بقیه باشم .

من خودم هستم بی نقاب بی ترس  بی پروا و قدرتمند ...........

از الان تا ابدیت خودم هستم چه اینجا     که زمین هست چه اونجا که بهشت هست هر کجا که باشم هستم و باقی  خواهم ماند .



تاريخ : یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

یاز هم به یادتم .  حس میکنم تو فراتر از عشقی برای    من . تو اسطوره ای و من تحسینت می کنم . 

اسطوره ها دست نیافتنی هستند اما من تو رو از خدا خواستم جایی که همیشگی باشه موندن تو و من با هم . جایی که من همونقدر زیبا خواهم شد که تو زیبایی .

برای امروز و تمام روزهای زندگیت تندرستی و شادی و ارامش ارزو می خوام  . از خدا هم می خوام که تو رو هر لحظه در پناه خودش بگیره  و از توی نازنین من مراقبت کنه . از خدا می خوام از من هم مراقبت کنه و از تو هم می خوام مراقبم  باشی .

عشق من یه تو از   نو ع عشق های معمول نیست تو اسطوره  منی و ستایشت میکنم . از خدای بزرگ بخاطر افریدنت و شاهکاری که از زیبایی  تو خلق کرده تشکر میکنم . اگر یه سراغت نمیام   اگر ظاهرا به اخبار و کارات بی توجهی میکنم نه بخاطر  بینه که برام مهم نیستی . طاقت دیدنت رو ندارم طاقت ندیدنت رو هم ندارم . می دونم که دلتنگتم و روزی این دلتنگی ها جایی نه لزوما این کره زمین جایی که بهتر از اینجاست ما با هم خواهیم بود و من تمام خوبی های عالم رو به تو هدیه خواهم داد . 

اسطوره من خوب بمان و    مراقب خودت و سلامتیت باش که با ارامش تو من هم ارامش دارم . باش تا انگیزه ادامه برای من باشی .    به خدای بزرگ میسپرمت و خیالم راحته که مراقب و پشت و پناهت هست . امرزو و هر روز خوبی برات ارزو می کنم همه ارزوی من . امیدوارم من رو حس کنی و انرژی هایی که برات می فرستم حس کنی. 

همیشه تندرست و شاد باش .  که به همین دلخوشم .



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٥:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

با وب لاگم  بیگانه شدم هر بار  که می خواستم بنویسم چیزی به ذهنم نمیرسید .

هر موضوعی که میخواستم بنویسم و توضیح بدم میدیدم با محتویات وب لاگم  نمی خونه .

دلم نمیخواد این وب لاگ روزانه نویسی باشه دوست دارم باز هم عاشقانه باشه اما در جهت مثبتش . انشالله که اینطور بشه .

از مستر هیچ خبری ندارم  در  همین حد که چند ماه یکبار    که سر میزنم می بینم چراغش روشنه و می فهمم   که زنده   و سلامت هست . چند روزی خاموش بود و من لحظه ای  نگران شدم بزودی فراموش کردم و دفعات بعد که مراجعه کردم   روشن بود .

براش   دعا میکنم    تنش سالم باشه و شاد باشه . خیلی دلم میخواست این دعا از ته قلبم باشه اما خودم می دونم که اینطور نیست . شاید فکر میکردم دوستش دارم . اگر عشق  من اسمانی بود در هر صورت براش ارامش می خواستم . دلم می خواد به اون درجه ای برسم که بتونم ادمهایی که در برهه هایی از زندگی به من صدمه زدندببخشم .

هنوز براش احترام و ارزش قایلم اما وابستگی بهش ندارم الان دیگه  حتی قدرت  پیدا کردم ساکی که ازش مونده  باز کنم و وسایل و  لباسهای که که با دستاش توی اون چیده بهم بریزم  و حتی دورشون بیندازم . نمیخوام به کسی ببخشم دوست دارم از صفحه روزگار   محو بشن و به شکل دیگه ای در بیان یعنی به طبیعت برگردند .

مدت اخیر رو با عشق    دیگه ای سر میکنم . اون عشق  از دسترسم   خارج

 هست و قراری هم ندارم که دنبالش  برم و ملاقات کنم چون به نظر خودم هر کار  شدنی هست . دوست دارم تو قلبم نگهش دارم مثل یک راز بزرگ عزیز و خیالم راحت هست که جاش تو سینه من گرم هست و کسی نمینونه اون رو از قلب من جدا کنه پس همیشه با من هست . دوسش دارم و افریننده  صورت و سیرت زیبایش رو ستایش  می کنم . دعا می کنم همیشه شاد و تندرست باشه و در پناه خدا روزهای  خوبی داشته باشه . من رو نمیشناسه ام اایمان دارم دوست داشتنم رو حس میکنه مگ همیش هاین مقدار دوسش داشته باشم و هیچ نشونه ای به قلب اون نرسه . شاید جایی دوست داشتن من رو حس کنه امیدوارم که اینطور بشه . 

با این فکر با داشتن هر عشقی  تو سینه میشه ارام بود . تو باش تند رست و شاد باش مهم نیست پیش     تو نباشم مهم این هست که دوستت دارم و    تو  قلبم مگهت می دارم . فکر نمیکردم روزی بیاد کسی رو بیشتر از مستر دوست داشته باشم اما شد و این اتفاق افتاد اما با نگرش تازه ای به عشق .



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()

از حس های خوب پر شدم اما نمیدونم چطور تو قالب کلمات بیارم و به دیگران انتقال بدم اصلا حس کردنی هست و نمیشه در موردش توضیح داد . حس سبکی و ارامش در عین حال که خیلی کار دارم .

میرم میوه فروشی  میوه های رنگ و وارنگ فصل می خرم به ترتیب که نگاه میکنم از هر کدام بهترین نوعش  رو انتخاب میکنم . تو خونه میشورمشون میارم میشینم پوست میکنم و خورد میکنم و میز ارم تو ظرفهای در بسته برای چند روز تازه  میمونند و اینجوری از خود م و مهمونام و اعضای خونه پذیرایی   میکنم ما همه به غایت تو پوست کندن میوه تنبلیم و باید اماده باشه تا بخوریم . من خودم گلپر  بهش میزنم تا عیشم کامل بشه .

ادامه دارد ...



تاريخ : پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : کتایون | نظرات ()